سلام دوستان من .بعد از چند وقتی فرصت کردم که بيام و با شما باشم.

تو اين چند مدت من از نظرفکری و روحی داغون بودم و ميشه گفت که کمی هم افسرده .من همتون رو دوست دارم  چون که دوست داشتن تنها چيزی است که برای انسان می ماند حداقل خاطرات شيرينش. (ان روزهای رفته درود و ای خاطرات ما نده سلام). ميام و مفصل با هم حرف می زنيم.

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳

 

دوست داشتن جه سخت و بی وفايی چه آسان بود در اين زمانه که قسمت ما بی وفايی بود و ب(جدی نگيريد)

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام گوارا و کوهستانی مرا از اين تن گرم و سوزانم پذيرا باشيد

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۳

 

خدایا مرا ببخش بخاطر این نمک نشناسیم.

خدایا مرا ببخش بخاطر این ناسپاسیم.

خدایا مرا ببخش که اگر تو هم مرا ببخشی

من خودم را هیچ وقت نخواهم بخشید.

خدایا افسوسم از اینست که چه دلهایی را

شکسته ام. دلهایی پاک که مرا تا حد پرستیدن

دوست داشتند اما من  چه کردم من ناسپاس

به آنها پشت کردم من ناسپاس ...

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

سلام دوستان من چندین قطعه نوشته که از بزرگان ادب جهان است برای شما می نویسم که امیدوارم که اینها را بخوانید و بر رویش تاملی هر چند اندک بنمایید.

-کسی که امید را از دست می دهد همه چیزش را از دست می دهد.

- رسم غریبی است!اگر در زندگی جز بهترین را نپذیری آن را به چنگ خواهی آورد

 

-بردباري طعم تلخي دارد ولي ثمره آن بي نهايت شيرين است.

- همه آدمها فکر مي کنند که همه مي ميرند غير از خودشان.

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

سکوت را تجربه می کردم

سکوتی که بلند ترین فریادها در دلم بود.

دلم آشفته و عاشق بود.

هیچ چیز نمی دانستم آینده ام را .خودم را .عشقم را و مرگم را.

گم شده بودم در کوچه ای که طولش یک وجب بود .

اما وجبی که طولانی ترین مسیرهاست.

یا مقلب القلوب جلا بده افکارم را و رهنمون کن به سپیدی.

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

 بهار می آید. 

                                              

بهار می آید که آزین کند زمین را. 

                     

             بهار می آید که بروبد گرد وغبار پاییزرا.

          بهار می آید و ما همچنان در ظلمت شبیم.

 

            دوستان و همرهان بیایید ما هم با بهار بهاری شویم باشد که

 

          یاسهای وجودتان با شبنم های عشقتان پر جلا گرد.

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

عطر دل انگیز ماه محرم کم کم آهنگ رفتن دارد وما را با آن روزها وشبهای شور انگیزش جدا میکند.خداوندا روز ها و شبهای ماه محرم که با عزای آل طاها غرور انگیز است چقدر دلچسب و عاشق پرور است.

دوستان و هم نفسان عزاداریتان قبول.

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

باز آمد نغمه شیرین حسین و باز رسید پیکار جادودانه عباس.

باز ماه محرم آمد ماه شیرین خداوند.

ماهی که برای ما شیعیان حلاوت شهد را دارد .ماهی که همراه با گریه هایش

خنده های شیرین ابدی را دارد.

یاران و همراهان گوارا باد بر شما این عزای حسین.

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

... چند روز بود که به کارهای پدرشان مشکوک بودند

آمدن و رفتن های بی موقع پدر آنها را سخت نگران کرده بود .

پدرشان مرد بدی نبود ولی خوب زمانه ناجور بود و دلهره آور.

 مهدی و مهروز خواستند که یک روز پدرشان را تعقیب کرده تا از راز آن پرده بردارند.

یک روز بعد از بر گشتن پد راز سر کار باز طبق معمول از خانه خارج شد.

مهدی و مهروز  هم سریع بعد از پدر از خانه خارج شدند.

پدر بعد از طی چند خیابان وارد یک چلو کبابی شد و بعد از چند دقیقه با یک پلاستیک محتوی چند پرس غذا از آنجا خارج شد.

مهدی و مهروز هم همچنان با حیرت و شگفتی شاهد این صحنه بودند.

پدر راه افتاد و بچه ها هم  بدنبال او بعد از طی چند کوچه پدر وارد یک کوچه بن بست شد و در یک خانه ای را زدبچه ها هم در گوشهای نظاره گر!؟

بعد از چند لحظه زنی نسبتا پیر و شکسته در را باز کرد و جملاتی را با آقا محمود صحبت کرد و بسته را گرفت و بعد از خداحافظی در را بست.

مهدی و مهروز دیگر حدسشان به یقین تبدیل شده بود و عصبانی

به سراغ خانه رفتند و در را کوبیدند در را این دفعه بچه ای باز کرد.

مهدی و مهروز وارد خانه شدند و با هیجان دیدند که چند بچه با حرص و ولع مشغول خوردن غذا هستند .بچه ها به ان زن گفتند که پدر ما الان اینجا بود؟ آن زن گفت شما بچه های حاج محمود هستید؟ مهدی با تعجب گفت حاج محمود؟ پدر ما که مکه نرفته!

آن زن گفت چرا پدر شما هر روز چند بار به مکه میرود .

بچه ها بدون اینکه چیزی بگوید شرمنده ولی خوشحال از خانه خارج شدند.

و خدا را شکر گفتند که پدری همچون حاج محمود دارند.

 

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

← صفحه بعد