در اين دنياي بي حساب و کتاب هر کدام از ما پي چيزي هستيم.

دلبسته و عاشق. شيدا و پر مدعا .

ديشب به عيادت يکي از آشنايان رفته بوديم او شخصي بي نهايت

مغرور بود و باد در سر .

او چند وقت در حين رانندگي همزمان با سکته مغزي تصادف نيز

کرده بود و بعد از 40 روز در کما ماندن و عمل هاي جراحي

سخت مغز در بيمارستان مهر زنده مانده بود.

ولي ديشب که من او را ديدم کاملا زمين گير شده بود و به علت

سکته مغزي حرفهاي نا  مربوط مي زد و دقيقا مثل يک بچه 3 ساله

 شده بود. و مورد ترحم و دلسوزي.

نمي دانم اين چه سري است که بازي طبيعت با افراد مغرور و

 با د در سر بازي سختي را انجام مي دهد .

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

با تو حکايتي دگر            اين دل ما بسر کند

شب سياه قصه را           هواي تو سحر کند

باور ما نمي شود            در سر ما نمي رود

از گذر سينه ما               يار دگر گذر کند

شکوه بسي شنيده ام        از دل درد کشيده ام

کور شوم جز تو اگر       زمزمه اي شنيده ام

چاره کا ما تويي            ياور و يا ر ما تويي

توبه نمي کند اثر           مرگ مگراثر کند

مجرم آزاده منم             تن به جز اء داده منم

قاضي درگاه تويي        حکم سحرگاه تويي

 

نوشته هاي بالا يکي از ترانه هاي سياو ش قميشي است

 داشتم گوش مي کردم خوشم آمد گفتم بنويسم شما هم بخوانيد.

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

 

فصلي که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ.

 

فصلي که ما بي تو من شد فصل خاکستري من.

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

 

او خواهد آمد.

بي شک او خواهد آمد.

او خواهد آمد و عطر روحبخش عدالت را با خود خواهد آورد.

او خواهد آمد و تبعيض را با خود خواهد برد.

او خواهد آمد و عشق و دوست داشتن را با خود خواهد آورد.

او خواهد آمد و دروغ و مکر را با خود خواهد برد.

او خواهد آمد و ما را با خود به عرش الهي  خواهد برد.

 

سينه مالامال درد است اي اهورايي برس

شيعه در بند ستبر است اي مسيحايي برس

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 

هيچوقت در زندگي خوش شانس نبوده ام.

در مجموع آدمي خرافاتي نيستم ولي نمي دانم

که چرا جواب خوبيهايم و در کل جواب عشقم را

هيچوقت خوب دريافت نکرده ام.

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

 

غرورم را بخا طرت می شکنم ولی تو غرورم را نشکن

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

در سياهي مطلق و رعب انگيز شب بارقه اي از نور ...

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

در ترجمه حرف عشق نمي دانم چرا نا توانم.

در اين آشفته بازار حرف و حديث هميشه مغلوبم.

خداوندا چنان کن که از دل همان تراود که در اوست.

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

تو را من چشم بر راهم ای اهورايی برس.

امشب آشفته ام اما چشم بر روشنايی فردا دارم.

فدای شما دوستان عزيز

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

تو را من چشم بر راهم ای اهورايی برس.

امشب آشفته ام اما چشم بر روشنايی فردا دارم.

فدای شما دوستان عزيز

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

عشق به او عشق به همه خوبيهاست

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

 

بنام خدا

دوستان:

امروز روز خداست

اين روزها روزهايي هستند که شجاعترين و غيرتمندترين

مخلوق خدا متولد مي شود.

ديروز روز تولد امام حسين (ع) بود. امام شور و عشق

امام تنهايي و غربت و امام نور و شهادت.

امروز زيباترين و رشيد ترين جوان بني هاشم حضرت

ابوالفضل العباس پا به اين دنيا مي گذارد.

باب الحوائجي که اسم او مردانگي و غيرت به همراه دارد.

کسي که ما شيعيان با طلب کردنش او را در کنار خود مي يابيم.

کسي که با ذکر نامش معجزه ها رخ ميدهد.

و فردا روز تولد سيد الساجدين و زينت العارفين حضرت زين العابدين است.

و من اين روزهاي رويايي را به شما تبريک عرض مي نمايم.

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

 

اگه حتي بين ما فاصله يک نفسه

نفس منو بگير.     

براي يکي شدن اگه مرگ من بسه

نفس منو بگير.

اي تو هم سقف عزيز

اي تو هم گريه من

گريه هم فاصله بود

گريه آخر ما

آخر بازي عشق

ختم اين قافله بود.

 

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

هر روز من به انتظار ديدنش ساعتهايي را منتظر مي مانم

خيلي از روزهاموفق به ديدنش نمي شوم ولي با اين حال من اين انتظار

را دوست دارم.

وقتي که مي بينمش نمي دانم چه بگويم يعني اينکه اصلا چيزي نمي توانم

بگويم .مانده ام که اين دوست داشتن را چگونه به او ابراز دارم .

دوستان مرا راهنمايي کنيد که چگونه در حالي که غرورم نيز حفظ گردد

 اين محبت را به او ابراز دارم.

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢

 

وقتي براي اولين بار ديدمش يک لحظه نگاهم ايستاد.

مغرور بود و زيبا.

بدون کوچکترين مکثي سرش را برگرداند انگار که اصلا

مرا نديده بود.

روز بعد وقتي توجه اش به خودم را ديدم آنوقت بود که احساس

کردم دوستش دارم و دوستم دارد.

هر روز......

 

ادامه دارد...

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢

 

باعرض سلام خدمت دوستان وبا تشکر از اظهار لطفتان.

يکي از دوستان در مورد سن و ديگر مشخصات من خواسته بود

من 23 سال دارم و در رشته مهندسي برق الکترونيک از يکي

 از دانشگاههاي سراسري تهران بتازگي فارغ التحصيل شده ام.

و در ضمن مجرد نيز هستم و سرشار از انرژي براي يک زندگي

ايده ال .

بهمين خاطر شروع به نوشتن و تبادل افکار با دوستان دراينترنت

 کرده ام که اميدوارم با کمک شما دوستان گرامي بتوانيم يک محيط

 خوب براي همديگر بسازيم .

در ضمن اگر خواستيد ارتباط نزديکتري با هم داشته باشيم مي توانيد

از طريق  ايميل اقدام کنيد.

gdt_dashti@yahoo.com

 


 

                                                                                             

دوستان من در زير چند جمله کوتاه در مورد عشق از خودم نوشته ام

البته مي دانم از نظر ادبي ضعيف است ولي دوست دارم شما نظرتان

 را از نظر معنوي بيان کنيد.

 

" بنام خداوندي که عشق و دوست داشتن را معني زندگي قرار داد"

 

در عشق زيبا بودن بي معني  ا يست.

 

در عشق ديدنها چه با معني است.

 

در عشق انتظار دلپذير است.

 

در عشق لرزش دست و پا مهم نيست.

 

در عشق تفکر عميق است.

 

در عشق گفتنها گنگ است.

 

در عشق درد دلها روحبخش است.

 

در عشق گريه ها چه ديدني است.

 

در عشق لحظات چقدر زود گذر است.

 

 

و   در عشق بازنده هميشگي ماييم و ما.

"در ضمن عيد مبعث را به همه شما عزيزان تبرک می گويم"

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

 

با عرض سلام دوباره دوستان

 

دوستان من امروز دوباره امدم که چند سطري رو براي شما  بنويسم.

 

الان نزديکهاي غروب است و هوا کم کم داره تاريک ميشه . نمي دونم

 

که اين دلتنگي من از کجا ناشي ميشه ودليل اين حس من چي است.

 

البته من از اين دلتنگيها خاطرات زيادي دارم و زياد با اينها دست و پنجه نرم

 

کرده ام.

 

البته شايد دليلش اين باشه که منتظر کسي هستم که بيايد و ببينم .

 

دوستان نظرشما راجع به دلتنگي چيه و چه مواقعي سراغ آدم مياد.

 

اگه توانستيد چند خطي براي من بنويسيد متشکرم.

 

فردا با يه مطلب خوب ميام.

 

دوستان در ضمن مي خواستم نظرتون را راجع به اين عکس بدونم

 

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢