قصیده باران :

خیس بارانم . زلالم. روشنم

بوی دریا می دهد پیراهنم

می رسم از کوچه های خیس شب

ابرها آغشته با جان و تنم

آنقدر صافم که گر بیند مرا

گوید آیینه: توی این یا منم؟

گریه کردم همنفس با ابرها

تا تمام بغضها را بشکنم

لب فروبستم که در دریای دل

گم شود امواج شور و شرم

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢