... چند روز بود که به کارهای پدرشان مشکوک بودند

آمدن و رفتن های بی موقع پدر آنها را سخت نگران کرده بود .

پدرشان مرد بدی نبود ولی خوب زمانه ناجور بود و دلهره آور.

 مهدی و مهروز خواستند که یک روز پدرشان را تعقیب کرده تا از راز آن پرده بردارند.

یک روز بعد از بر گشتن پد راز سر کار باز طبق معمول از خانه خارج شد.

مهدی و مهروز  هم سریع بعد از پدر از خانه خارج شدند.

پدر بعد از طی چند خیابان وارد یک چلو کبابی شد و بعد از چند دقیقه با یک پلاستیک محتوی چند پرس غذا از آنجا خارج شد.

مهدی و مهروز هم همچنان با حیرت و شگفتی شاهد این صحنه بودند.

پدر راه افتاد و بچه ها هم  بدنبال او بعد از طی چند کوچه پدر وارد یک کوچه بن بست شد و در یک خانه ای را زدبچه ها هم در گوشهای نظاره گر!؟

بعد از چند لحظه زنی نسبتا پیر و شکسته در را باز کرد و جملاتی را با آقا محمود صحبت کرد و بسته را گرفت و بعد از خداحافظی در را بست.

مهدی و مهروز دیگر حدسشان به یقین تبدیل شده بود و عصبانی

به سراغ خانه رفتند و در را کوبیدند در را این دفعه بچه ای باز کرد.

مهدی و مهروز وارد خانه شدند و با هیجان دیدند که چند بچه با حرص و ولع مشغول خوردن غذا هستند .بچه ها به ان زن گفتند که پدر ما الان اینجا بود؟ آن زن گفت شما بچه های حاج محمود هستید؟ مهدی با تعجب گفت حاج محمود؟ پدر ما که مکه نرفته!

آن زن گفت چرا پدر شما هر روز چند بار به مکه میرود .

بچه ها بدون اینکه چیزی بگوید شرمنده ولی خوشحال از خانه خارج شدند.

و خدا را شکر گفتند که پدری همچون حاج محمود دارند.

 

 

 

  
نویسنده : گمنام گمنام ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢